تبليغاتX
نسیم حیات






















مي رسـد لـحظـه گـل كـردن تـكبـيـر شـمـا     دست عشق  است در اين مرحله با پير شما

يا ربا ماست مبادا كه زمين گير شـويـد       مـي هــراســنـد شــغـالان ز دل شــير شـــمـا


طي شود غــائله رنگي اصحــاب نفـاق        گر دهـد رخـصـت يـك حمـله به مــا ميــر شما

خصم ، كور است گر از مهر جهانتاب امام     اين زمان چيست مـگـر علـت و تقـصيـر شـما


پاس عاشور شكستند اگر جمعه يزيدان زمان   بگــذرد ايــن غــم جــانـســوز ز تـدبـيـر شـما

گرچه بگرفـت دل از هـجـمـه يــاران سـراب     بـشـكـنـد كــفـر  ز بــانـگ ز بــر و زيـــر شــمـا


مي شـنـاسـنـد سـلحـشـوري مـا عـالـم كـفــر    خـورده از ضربـت ما ضربـه و از تيـر شــمـا

رسـد آن صـبـح ظـفـر آور و هـنـگـامـه نـصر   نـيـسـت نـابـودي از ايـن حـادثـه تقـديـر شـمـا


دوستان لحـظـه گلرنـگ حضوري دگر است      نـگــذرد فــرصـت ايــن فـتــح ز تـأخـيــر شـمـا

خاطـر رزم شـمـا مـانـده بـه سـر دفـتـر عشق      بـيـنـم از قــاب افـق رايــت و تـصـويــر شـمـا


چشـم دنـيـا نـگـرانسـت در اين لحظه عـطـف      كــه چـه تحـريـر كـنــد خــامـه تقـريــر شــمـا


حبیب الله فتاحی اردکانی

تهران . شامگاه هشت دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت





+نوشته شده در نهم دی 1388ساعت13:7توسط راحیل |

زینب بود و

یک بیابان تنهایی.


باید کاری زینبی کند.


و اکنون من و توئیم.


+نوشته شده در هفتم دی 1388ساعت0:3توسط راحیل |

از سفر حج برمیگشت و به سمت کوفه رهسپار بود.

"عثمانی" بود و بعد از پیامبر، به خاندان علی، علاقه ای نداشت.


در "زردود" به کاروان حسینی برخورد کرد و به اصرار همسرش و بر خلاف میل خودش به دیدار حسین رفت .

چه گفت امامش با او که ؛


شب عاشورا خطبه پر شوری خواند و گفت:

" اگر هزار بار هم کشته شوم و زنده گردم هرگز دست از یاری پسر پیغمبر بر نخواهم داشت.


فرمانده جناح راست یاران حسین گشت.


اولین شخصی بود که مقابل دشمن به نصیحت کوفیان پرداخت.


همرا با سعید ، ظهر عاشورا سپر امام شدند برای نماز خواندن.


و قاتل قتالا شدیدا


امام پس از شهادتش فرمودند:

"ای زهیر خداوند تو را از رحمت خود دور نسازد . خدا کشندگان تو را لعنت کند "

+نوشته شده در پنجم دی 1388ساعت17:26توسط راحیل |

از صحابه پیامبر بود.

خودش از رسول الله صل الله علیه و آله  شنیده بود:

" پسرم حسین، در محلی به نام کربلا شهید خواهد شد،

آگاه باشید هرکه معاصر او بود باید او را یاری کند"


پیرمردی بود بعد از گذشت پنجاه و یک سال از آن روز، ولی امده بود برای یاری رساندن.

از طرف امام مامور رساندن پیامی به لشگر عمر سعد شد.

به عمر سعد سلام نکرد و پاسخ داد :

"مگر به کسی که در برابر فرزند رسول خدا قرار گرفته، باید سلام کنم؟"


اذن میدان را که خواست، امام گریان شد و فرمود:

"ای پیرمرد، خداوند سپاسگذار تو باشد"

دستور پیام بر اجرا شد.


+نوشته شده در چهارم دی 1388ساعت23:47توسط راحیل |

اجازه ی میدان رفتن خواست.

غلام سیاهی بود که ابوذر آزادش کرده بود و بعد از آن همراه اهل بیت علیهم السلام شده بود.

امام گفت :

"خود را به راه و شیوه ی ما مبتلا نکن"

زینب سلام الله را شفیع خود قرار داد و اذن میدان را گرفت.


وقتی گفت بوی خوشی ندارم، رنگم سیاه است، فکرش را نمیکرد آخرین لحظات ابا عبدالله این چنین برایش دعا کند:

"پروردگارا؛ سیمای او را سفید کن و او را خوش بو گردان و با محمد صل الله علیه و آله محشور کن


بوی خوشی که بعد از چند روز از بدن "جون" می امد، بنی اسد را شگفت زده کرد.


+نوشته شده در سوم دی 1388ساعت23:56توسط راحیل |

نوجوان بود.

اصرار داشت و تقاضای رفتن به میدان.

در چشمانش نگاه کرد و یاد آن شب در مدینه افتاد.

تیرباران تابوت برادر ...


دلش رضا نمیداد به پاره دل برادر، اجازه ی میدان دهد.

آنقدر اصرار کرد تا عمو رضایت داد.


صدای "وا عماه" ش را که شنید، خود را با سرعت به پیکرش رساند.

"دور باشند از رحمت خدا، کسانیکه تو را کشتند. در روز قیامت دشمنشان، جد توست."


در دامان عمو به آرزویش که آن را شیرین تر از عسل میدانست، رسید.



روضه ی آیه الله خامنه ای برای حضرت قاسم علیه السلام


+نوشته شده در دوم دی 1388ساعت21:25توسط راحیل |