تبليغاتX
نسیم حیات





















نسیم حیات

گاه و بی گاه نوشت های چند من

روز يك شنبه 13 آبان 58 (4 نوامبر 1979)، جماعتي كه در دانشگاه تهران جمع شده بودند تا ياد شهداي 13 آبان سال پيش را گرامي بدارند، بعد از مراسم براي تشييع 33 شهيد كردستان در خيابان تخت جمشيد (طالقاني فعلي) راهپيمايي كردند.
در ميان راهپيمايان، دانشجوياني بودند كه از قبل با هم قرار تجمع گذاشته بودند. دانشجوها از همة دانشگاه هاي تهران آمده بودند. بيشترشان نمي دانستند دقيقا چه كاري بايد بكنند.
در جلسه اي كه روز قبلش در دانشكدة مكانيك دانشگاه شريف برگزار شده بود، نگفته بودند چه خبر است. فقط گفته بودند: يك كار حسابي است. يك خرده هم خشونت دارد. كفش كتاني بپوشيد. دخترها هم چادر سر كنند تا بتوانند وسايل را زير چادرشان پنهان كنند.

فقط عدة معدودي مي دانستند كه اين كار حسابي ، گرفتن سفارت آمريكا در اعتراض به پناه دادن به شاه است.

جمعيت پاي ديوار سفارت كه رسيد، چند تا پلاكارد رفت بالا و دانشجوها يكي يكي به هم علامت دادند. چند نفر از ديوار رفتند بالا و از آن طرف، در را باز كردند.
دانشجوها ريختند داخل.

خودشان مواظب بودند كه غيردانشجو بينشان نباشد. گروهي از بچه هاي علم و صنعت موافق نبودند و رفتند. جمعيت همين طور داشت نگاه مي كرد و شعار مي داد.

دانشجوها از راه زيرزمين، وارد ساختمان اصلي سفارت شدند. تنها مقاومت آمريكايي ها شليك چند گلوله گاز اشك آور بود.
ظرف دو ساعت، همه جا دست بچه ها افتاد.
مانده بود گاوصندوق سفارت. بعد كه توانستند آن را باز كنند، ديدند گاوصندوق نيست و ساختماني ديگر است كه ظاهرا مركز اسناد بوده است. اسنادي كه مقدار زيادي شان با دستگاه رشته رشته شده بود.

دانشجويان، همة اين ها را در پنج  اطلاعيه اي كه همان روز منتشر كردند، براي مردم توضيح دادند.
در اطلاعية اول، اسم خودشان را اين طور اعلام كرده بودند: دانشجويان مسلمان پيرو خط امام.

آن ها خواسته خود در قبال آزادي گروگان ها را استرداد شاه از سوي آمريكا عنوان كرده بودند.



واكنش آمريكا تند و شتاب زده بود. آن ها بلافاصله اعلام كردند كه شاه متحدشان بوده و هرگز متحدشان را رها نخواهند كرد.

روزهاي بعد، كارتر، رئيس جمهور وقت آمريكا دستور متوقف كردن واردات نفت ايران و نيز بلوكه كردن دارايي هاي ايران در بانك هاي آمريكا را داد.

183 مأمور ايران در آمريكا اخراج شدند و دانشجويان ايراني مقيم آمريكا هم تحت فشار قرار گرفتند. اما پيام امام خميني به دانشجوها، خيلي ساده بود: همان جا بمانيد كه خوب جايي را گرفته ايد.




دولت موقت و شوراي انقلاب، موافق ادامة حضور دانشجوها در سفارت نبودند. اما امام خميني از دانشجوها حمايت مي كرد.

فرداي روز تسخير، امام در يك سخنراني عمومي گفت:  آمريكا توقع دارد كه شاه را ببرد به آن جا براي توطئه. پايگاهي براي توطئه درست كنند و جوان هاي ما بنشينند و تماشا كنند؟!
امام اعلام كرد گروگان ها بايد در دست خود دانشجوها باقي بمانند و روز بعد، فرزندش سيداحمد خميني را هم به ميان دانشجوها فرستاد.

سيداحمد خميني در پاسخ به سؤالات خبرنگاران گفت:   از نظر ما، دانشجويان ما سفارت كشور ديگري را اشغال نكرده اند، بلكه آن ها مركز جاسوسي آمريكا را گرفته اند. اشاره او به اسناد محرمانه اي بود كه قبل از رشته رشته شدن، به دست دانشجوها افتاده بود و يا توسط دانشجويان پرشور، بازسازي و كشف رمز شده بود.
اين اسناد كه به تدريج منتشر مي شد، خبر از مداخلات و نيز جاسوسي هاي آمريكا در امور ايران مي داد. اطلاع مردم از اين امر، فضاي عمومي كشور را ضدآمريكايي تر از پيش كرد.

مردم، هر روز و هر شب، جلوي سفارت آمريكا جمع مي شدند و در حمايت از دانشجوها و عليه آمريكا شعار مي دادند. خود مردم به سفارت آمريكا لقب داده بودند لانه جاسوسي .



ماجراي گروگان گيري از آن چيزي كه ابتدا در ذهن دانشجوها بود، يعني يك حركت سمبليك اعتراض آميز، خيلي جدي تر و خيلي طولاني تر شد.
از يك طرف، رهبر و مردم ايران، خواستار برخورد قاطع و جدي بودند و از يك طرف، آمريكايي ها نمي خواستند كوتاه بيايند.

دانشجوها در مدت بيشتر از يك سال، درسشان را بالاي سر گروگان ها مي خواندند، اسناد به دست  آمده را مرتب و منتشر مي كردند، و چشم انتظار تصميم امام در مورد گروگان ها بودند.

مذاكرات گسترده و طولاني اي بين مقامات ايراني و آمريكايي ها و واسطه ها شكل گرفت. پاي سازمان ملل به ميان آمد و دبيركل سازمان ملل، شخصا به تهران سفر كرد.
شاه را از آمريكا به پاناما و مصر فرستادند.
مجامع بين المللي، هرچند دير ولي بالاخره قبول كردند كه بايد به اتهامات شاه در مورد نقض حقوق بشر رسيدگي كرد.

آمريكا به ديوان لاهه شكايت برد.
ديپلمات هاي هلندي و سوئيسي براي ميانجي گري پيشقدم شدند. اين وسط، آمريكا يك عمليات نظامي ناكام هم انجام داد كه اوضاع را وخيم تر كرد. طوري كه وقتي شاه در 5 مرداد 59 در مصر، از سرطان مرد، هنوز كسي به حل مسأله اطمينان نداشت.

جيمي كارتر به خاطر ناتواني در پايان دادن به بــحــران، انتـــخـــابــات رياست جمهوري را به رونالد ريگان كه وعده اش آزادي گروگان ها بود، واگذار كرد.
در ايران هم دولت موقت به دليل همسو نشدن با خواست ملت در اين مسأله، كارش به استعفا كشيده بود.
مذاكرات بين نمايندگان ريگان و مجلس شوراي اسلامي كه به دستور امام، عهده دار حل مسأله شده بود، با ميانجي گري دولت الجزاير، وارد فاز جديدي  شد.
عراق، جنگ را شروع كرده بود و ايران مي خواست با رفع توقيف از اموالش، مسأله را هرچه زودتر تمام كند. سرانجام آمريكا راضي به پرداخت 70 درصد وجوه نقدي بلوكه  شده ايران شد و نهايتا روز 30 دي 59 (20 ژانويه 1981) مقامات ايراني، گروگان ها را تحويل دولت الجزاير دادند.





وقتي ماجرا تمام شد، هم گروگان گيرها و هم گروگان ها حسابي معروف شده بودند.
گروگان ها 66 نفر بودند. 13 نفرشان شامل زن ها وسياه پوست ها، همان اوايل (28 آبان) و با نظر امام آزاد شده بودند.
نايب كنسول آمريكا هم چون MS داشت، 20 تيرماه (هفت ماه زودتر) آزاد شد.

اما 52 نفر ديگر، 444 روز، گروگان دانشجوها ماندند.

تعداد كمي از آن ها پس از آزادي، به كار در وزارت خارجه ادامه دادند.
چندتايي شان بعدها يك انجمن ضدجنگ درست كردند كه عليه اقدامات نظامي آمريكا تبليغ مي كند. چندتايي شان هم در سال 2000 خواستند عليه ايران در دادگاه هاي بين المللي، اقامه دعوي كنند كه بقيه با آن ها همراهي نكردند.


و سی سال از آن روزها می گذرد . و اینک ما دانشجوئیم

منبع همشهری جوان

+نوشته شده در سیزدهم آبان 1388ساعت0:39توسط راحیل |

در چند هفته گذشته که نوشته های دوستان درباره هم جواری با حضرت رضا علیه السلام در سالروز میلادشان را می شنیدم و خبرها از رفتن به مشهد، اصلا فکرش را هم نمیکردم که من هم دعوت بشم.

سه شنبه از سفر برگشته بودم و هنوز وسایلم را جمع و جور نکرده بودم که یکی از دوستان، ساعت دوازده  ظهر چهارشنبه زنگ زد و گفت میای مشهد؟ حرکتمون ساعت چهار و نیمه و ...

اینکه هشت هشت هشتاد و هشت مشهد باشم و مهمان امام رئوف، برام غیرمنتظره بود؛ کوتاهی زمان سفر و آخر هفته بودنش گزینه های خوبی بود تا خانواده رضایت به رفتن بدهند :)

و روز میلاد را از نزدیک تبریک بگوییم.

اللهم الیك صمدت من ارضی و قطعت البلاد رجاء رحمتك فلا تخیبنی و لا تردنی بغیر قضاء حاجتی و
ارحم تقلبی علی قبر ابن اخی رسولك صلواتك علیه و اله بابی انت و امی یا مولای
ممنونم آقا

+نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت0:51توسط راحیل |

سال  64 بود که عملياتهاي آبي - خاکي شروع شده بود، لذا به نيروهايي که در منطقه جنوب بودند اصول کلي اين نوع عمليات را آموزش مي دادند و براي آشنايي عملي و اينکه ترس آنها از آب برطرف شود ما را به زير سد دز در شهرستان دزفول بردند.

رودخانه بسيار عريضي بود شايد عرض آن در زير سد نزديک 300-400 متر  مي شد.
به هر کسي يک جليقه نجات دادند و همه را سوار قايق کردند و به  منتهي اليه عرض رودخانه برده و همه را در آب مي ريختند تا خودشان را به ساحل برسانند.

يکي از بچه از ترس آنقدر دست و پا زد و آب خورد که نزديک بود غرق شود لذا با قايق او را به ساحل بردند و با آمبولانس به بيمارستان رفت .

من هم شنا بلد نبودم ولي چون جليقه تنم بود سرم از آب بيرون بود و در حال حرکت بودم.
به وسط رودخانه که رسيدم نفسم تمام شده بود .
اکثرا که شنا بلد بودند خيلي زود به ساحل رسيده بودند .
در اين حال بود که اين آيه شريفه را ناخودآگاه زمزمه کردم که : فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ (عنکبوت٦٥)



+نوشته شده در نهم آبان 1388ساعت19:16توسط نسيم حيات |

ساعت هفت بود که  از ماشین پیاده شدم.
مقداری پیاده رفتم تا رسیدم به جمعیت بیست نفری خانمهایی که کنار یک کانکس ایستاده بودند و به ترتیب داشتن از درب رد میشدن، گفتم خوب حتما اینا هم برای ملاقات آمدن و رفتم بینشان ایستادم.
ساعت هفت بود و ورود این ساعت و گشتن کمی برام عجیب بود ،به هر حال ایستادم ولی وقتی نوبتم رسید ،فهمیدم خانم های حفاظت و گشت بیت هستند و  من اشتباه حتی جالبی! کرده بودم.
هدایتم کردند به خیابون فلسطین و درب ورودی که همیشه مخصوص آقایان است ولی چون ملاقات کننده های امروز همه خانم هستند، این درب هم داده بودند به ورود خانم ها

ساعت هفت و ربع و این جمعیت منتظر !!!
راهمو کشیدم و رفتم آخر صف. درست کنار در ورودی دبستان دخترانه فلسطین
مقنعه های سفید که روش تل زده بودند!!! با مانتو و شلوار های صورتی...دلم رفت برای دوران دبستان خودم .روز دختر بود و دخترها توی صف صبحگاهی مدرسشون جیغ میزدند و شعر میخوندند.

اکثر خانم ها جوون بودند، خانم پشت سریم که با دختر پنج ساله اش اومده بود (عصر تو خبرگزاری ها عکسشو با دخترش دیدم)  و با هر جیغ و صدایی که از مدرسه می اومد، دختر کوچولو سرشو میبرد تو حیاط تا برای سالهای بعدیش تجربه کسب کنه :)

بلاخره هشت و ربع بود که صف حرکت کرد به جلو و رفتیم برای سه خان گشتو بازرسی
کاغذ و مداد با خودم برده بودم تا بعضی از نکته ها و صحبت ها رو برا گزارش بنویسم ولی همون خانم گشت اول گفت که اجازه نمیدن ببرمشون داخل حسینیه و باید بذارم تو پلاستیک کفش هام
به حرفش گوش ندادم و گفتم حالا یه مداد چیه که بهش گیر بدن ولی وقتی گشت دومی هم کاغذ و هم مداد را ازم گرفت، فهمیدم حرفش جدی بود.... پکر شدم

قبل از گذشتن از خان سوم با شیرکاکائو و شیرینی پذیرایی شدیم ( شیرکاکائو داغ برای سینه سرماخورده من عالی بود فقط حیف که زبانم را سوزوند )
برای اولین بار از در اصلی و سبز رنگ بزرگ آخر حسینه وارد شدم آخه  این درب همیشه مخصوص ورود اقایان بود .

جمعیت هنوز زیاد نبود .رفتم کنار ستون و به میله های سفید تکیه دادم...
کاش لااقل میذاشتن کتاب بیاریم داخل تا حوصلمون سر نره ... وقتی یادم افتاد حتی کاغذ سفید را هم ازم گرفتند به این فکر خودم خندیدم

توی ذهن خودم برنامه ریزی کردم که اگه آقا ساعت نه و نیم  بیان و حدااقل پنج نفر از خانم ها صحبت کنند و هرکدام ده دقیقه وقت داشته باشن میکشه تا ده و نیم، حرف های خود آقا هم سه ربع، پس برنامه باید حدود یازده و نیم تموم بشه، ولی وقتی ساعت ده شد و آقا هنوز وارد حسینیه نشده بودند بیخیال برنامه ریزی ذهنیم شدم.
از نه و نیم خانم ها شروع کردند به  شعر خوندن و شعار دادن
هر گروه برای خودش یک شعری میخوند و از هر طرف حسینیه صدای یک شعار می اومد
خدا خیر بده ان خانمی را که بلند شد و رهبری شعار ها را به عهده گرفت تا جمعیت کمی نظم بگیرند.
کم کم التماس ها برای یک کم جمع نشستن و جا دادن به فقط یک نفر!!! شروع شد. خانم هایی که ساعت ده تازه آمده بودند و می خواستند در فاصله بیست متری با جایگاه بنشینند .

حدود هفت تائی دوربین اطراف حسینیه بود که پنج تایش را دادند دست دخترکان فیلمبردار تا فیلمبرداری مراسم بیت هم توسط صاحبان این روز انجام بشود.

خانم عظیم زاده پشت تریبون رفت و رسما مراسم را در دست گرفت، با شناخت قبلی که از ایشون داشتم، میدونستم خیلی خوب از پس اینکار برمیان و الحمدلله همینطور هم بود .
ساعت حدودهای ده بود که پرده های کرم رنگ کنار رفت و آقا وارد حسینیه شدند و همزمان هجوم خانم های محترم به سمت جلو و شعار دادن... تقریبا حدود سی چهل نفر از کسانیکه پشت سری دوم میله ها بودند با سرعت خودشان را رساندند به ردیف های جلو و بعد از یک دقیقه شعار دادن، همه با هم نشستند... اما کجا... روی دست و پای بقیه
بعضی از خانم ها دقیقا روی هوا نشسته بودند و با اصرار سعی میکردند برای خودشان جایی باز کنند.
مراسم شروع شده بود و قاری شروع به خوندن قران کرده بود ولی متاسفانه خانم ها بکه با این حرکتشان جا و فضا را برای بقیه تنگ کرده بودند، مشغول جرو بحث و احیانا بعضی صحبت های ناشایسته :)
جالبیه قضیه اینجا بود که حاضر نبودند برگردند ردیف های عقب و همان جا روی پای بقیه به صورت دو طبقه نشسته بودند.
بنده خدا خانمی که کنار من نشسته بود، هشت ماهه باردار بود و از ساعت هشت اومده بود و کنار ستون و کنج جای امنی نشسته بود تا خطری تهدیدش نکنه ولی با این برنامه ای که به وجود آمد، مجبور شد بلند بشه و بره آخر حسینیه بنشینه... خدائیش خیلی حرف زوره که انقدر وقتت را گذاشته باشی و آخر هم مجبور بشی دورترین نقطه بنشینی

خانم قران پژوه عزیز ؛ در همان قرانی که خوندیش درباره حق و تقدم افراد و حق الناس به آیه ای برنخوردی؟

از بین خانم هایی که صحبت کردند، خانم مهدوی و حاج عبدالباقی را میشناختم و البته مجری محترم را !!!
سه خانم قران پژوه دیگر هم صحبت کردند و بعد آقا شروع کردند به سخنرانی
از جمله آغازین حرفاشون خوشم اومد : "
حقيقتاً امروز با ديدن اين جمع متراكم و فرزانه و همه دلبسته‌ى قرآن، براى من يك روز عيد محسوب ميشود"

بین صحبت های آقا داشتم فکر میکردم کاش واقعا رفتارهامون هم قرانی باشه... ان شالله
حرف های آقا بیست دقیقه به دوازده تموم شد... تقریبا طبق همان برنامه ریزی ذهنی من :)

بعد از ده دقیقه منظره حسینیه که چند دقیقه قبل با چادرهای مشکی سیاه پوش شده بود، دوباره آبی شد... زیلو های ساده و آبی

+نوشته شده در بیست و نهم مهر 1388ساعت15:33توسط راحیل |

مولا جان! قسم به بقیع! قسم به فجر! قسم به اولین سپیده عدالت، که معجزه مهدوی(علیه‏السلام) به وقوع خواهد پیوست و آستان کبریایی تو برای همیشه؛ در آغوش آرزومندان خواهد بود!

ما را بگیر دست، که از پا افتاده‏ایم  آقا!           

    به حق تربت پنهان مادرت(علیهاالسلام) !

+نوشته شده در بیست و یکم مهر 1388ساعت16:9توسط نسيم حيات |

سفر همیشه همراه خودش، برای مسافرش کلی تجربه میاره، حالا فرقی نمیکنه سفر زیارتی باشه یا سیاحتی مهم اینه چشماتو باز کنی تا بتونی بعد سفر، کوله پشتی ات رو پر کنی از تجربه ها و چیزهای تازه .

حالا اگه به یک جای جدید رفته باشی، میتونی سفر پرخاطره تری داشته باشی.
فرهنگ ها و آداب  و رسوم های  هر شهر، یکی از همون گزینه هایی است که توی سفر میتونی چشمت را نسبت بهش بیشتر باز کنی.
این تفاوت در زندگی آدم ها وقتی جذاب تر و متنوع تر میشه که سفرت به یک کشور دیگه باشه ، با مردمی متفاوت از فرهنگ تو ... از لحاظ دین،فرهنگ،پوشش و هر چیز دیگه

ما که تا حالا سفری اینقدر متفاوت با خودمان و فرهنگمان نداشتیم :) ان شالله قسمت شود .
ولی سفر به شهرهای مختلف همین ایران خودمون و سفرهای زیارتی به عربستان و عراق و سوریه ، همشون پر از تجربه و خاطره است برایم.
به قول معروف بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

میل به آموختن چیزهای جدید و نو، در وجود همه ما آدم ها وجود داره، حالا هر کدوممون یه جوری این میل و خواسته را ارضا می کنیم ... یکی از بهترین زمان و مکان های سیر کردن این میل و خاسته شاید همین روزهای مسافرت باشد، مخصوصا اگه یه دوربین باهات باشه تا بتونی لحظاتت را ثبت کنی.

مجموعه عکس هایی که در این پست از وبلاگ گذاشتم، عکس هایی است که در سفر اخیرم به کشور عربستان، از فروشگاه های مکه گرفتم ... فقط برای ماندن خاطره ای برای خودم اینجا منتشرشان میکنم.




برای خرید میوه، دو کیلو و سه کیلو خیلی معنی نمیده، خودت هرچقدر لازم داری میریزی تو نایلون و  جلوی در ورودی به میزان وزنش (حتی مثقال) پولش را پرداخت میکنی.

بخاطر وارداتی که از کشورهای عربی و اروپایی به عربستان میشه تنوع ماکولات و مشروباتش بیشتر از ایران خودمان است

انواع زیتون

و البته ترشی

پخت انواع شیرینی در همان فروشگاه

و حتی پخت نان


جراید

بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب

+نوشته شده در نوزدهم مهر 1388ساعت12:23توسط راحیل |

اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینمت که غریبانه اشک می ریزی !

هنوز غصه ی خود را به خنده پنهان کن !
بخند ! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی


خزان کجا ، تو کجا تک درخت ِ من ! باید
که برگ ِ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

درخت ، فصل ِ خزان هم درخت می ماند
تو « پیش فصل » بهاری نه اینکه پاییزی

 

تو را خدا به زمین هدیه داده ، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی

      

          فاضل نظری

+نوشته شده در چهاردهم مهر 1388ساعت2:28توسط راحیل |

مدتی است دعای قنوتش شده

                     " اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین "



+نوشته شده در یازدهم مهر 1388ساعت14:3توسط راحیل |