|
مي رسـد لـحظـه گـل كـردن تـكبـيـر شـمـا دست عشق است در اين مرحله با پير شما يا ربا ماست مبادا كه زمين گير شـويـد مـي هــراســنـد شــغـالان ز دل شــير شـــمـا طي شود غــائله رنگي اصحــاب نفـاق گر دهـد رخـصـت يـك حمـله به مــا ميــر شما خصم ، كور است گر از مهر جهانتاب امام اين زمان چيست مـگـر علـت و تقـصيـر شـما پاس عاشور شكستند اگر جمعه يزيدان زمان بگــذرد ايــن غــم جــانـســوز ز تـدبـيـر شـما گرچه بگرفـت دل از هـجـمـه يــاران سـراب بـشـكـنـد كــفـر ز بــانـگ ز بــر و زيـــر شــمـا مي شـنـاسـنـد سـلحـشـوري مـا عـالـم كـفــر خـورده از ضربـت ما ضربـه و از تيـر شــمـا رسـد آن صـبـح ظـفـر آور و هـنـگـامـه نـصر نـيـسـت نـابـودي از ايـن حـادثـه تقـديـر شـمـا دوستان لحـظـه گلرنـگ حضوري دگر است نـگــذرد فــرصـت ايــن فـتــح ز تـأخـيــر شـمـا خاطـر رزم شـمـا مـانـده بـه سـر دفـتـر عشق بـيـنـم از قــاب افـق رايــت و تـصـويــر شـمـا حبیب الله فتاحی اردکانی تهران . شامگاه هشت دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت
زینب بود و یک بیابان تنهایی. و اکنون من و توئیم.
از سفر حج برمیگشت و به سمت کوفه رهسپار بود. "عثمانی" بود و بعد از پیامبر، به خاندان علی، علاقه ای نداشت. در "زردود" به کاروان حسینی برخورد کرد و به اصرار همسرش و بر خلاف میل خودش به دیدار حسین رفت . چه گفت امامش با او که ؛ شب عاشورا خطبه پر شوری خواند و گفت: " اگر هزار بار هم کشته شوم و زنده گردم هرگز دست از یاری پسر پیغمبر بر نخواهم داشت. فرمانده جناح راست یاران حسین گشت. اولین شخصی بود که مقابل دشمن به نصیحت کوفیان پرداخت. همرا با سعید ، ظهر عاشورا سپر امام شدند برای نماز خواندن. و قاتل قتالا شدیدا امام پس از شهادتش فرمودند: "ای زهیر خداوند تو را از رحمت خود دور نسازد . خدا کشندگان تو را لعنت کند "
از صحابه پیامبر بود. خودش از رسول الله صل الله علیه و آله شنیده بود: " پسرم حسین، در محلی به نام کربلا شهید خواهد شد، آگاه باشید هرکه معاصر او بود باید او را یاری کند" از طرف امام مامور رساندن پیامی به لشگر عمر سعد شد. به عمر سعد سلام نکرد و پاسخ داد : "مگر به کسی که در برابر فرزند رسول خدا قرار گرفته، باید سلام کنم؟" "ای پیرمرد، خداوند سپاسگذار تو باشد" دستور پیام بر اجرا شد.
اجازه ی میدان رفتن خواست. غلام سیاهی بود که ابوذر آزادش کرده بود و بعد از آن همراه اهل بیت علیهم السلام شده بود. امام گفت : "خود را به راه و شیوه ی ما مبتلا نکن" زینب سلام الله را شفیع خود قرار داد و اذن میدان را گرفت. "پروردگارا؛ سیمای او را سفید کن و او را خوش بو گردان و با محمد صل الله علیه و آله محشور کن بوی خوشی که بعد از چند روز از بدن "جون" می امد، بنی اسد را شگفت زده کرد.
نوجوان بود. اصرار داشت و تقاضای رفتن به میدان. در چشمانش نگاه کرد و یاد آن شب در مدینه افتاد. تیرباران تابوت برادر ... آنقدر اصرار کرد تا عمو رضایت داد. "دور باشند از رحمت خدا، کسانیکه تو را کشتند. در روز قیامت دشمنشان، جد توست." در دامان عمو به آرزویش که آن را شیرین تر از عسل میدانست، رسید.
|
|